آسمان امروز با ابر سپید روی میگیرد ز دنیا شرمگین
کز قضا روز است اما از زمین ماه میتابد به سوی آسمان...
در فارسي فاميلهاي سببي را با رابطهي مستقيم آنها با فرد صدا ميزنند. براي مثال: پدرخانم. مادرخانم. پدر شوهر. مادرشوهر.
در انگليسي فاميلهاي سببي پسوند عجيبي پيدا ميکنند. ترجمهي تحت اللفظي آن ميشود: "درقانون". حتي در زمان نوشتن اين پست هم هنوز مترجم گوگل father in law را به صورت خندهدار "پدر در قانون" ترجمه ميکند.
اما در فرانسه روش شاعرانه و يا شايد زيبايي شناسانهاي براي صدا زدن فاميلهاي سببي دارند: پدر خوشتيپ، مادر خوشگل، برادر خوشتيپ، خواهر خوشگل و الخ. آنها همهي اقوام همسر با پيشوند زيبايي صدا ميزنند. چه بسا اولين باري که کسي در فرانسه فاميلهاي سببي را صدا کرده انسان پاچهخاري بوده است. او حتماً ميخواسته با اين کار دل فاميل همسر خود را به دست بياورد.
حال چنانچه متأهل هستيد يک لحظه تصور کنيد که مادرخانم خود را "مامان خوشگله" يا پدرخانم را "بابا خوشتيپه" صدا زديد... حالت غيرعادي و عجيبي دارد. البته که امتحان اين روش براي خواهرزن توصيه نميشود.
همه با تعجب به تخته نگاه می کردند. به نظر اشکالی نمی رسید، اما حاصل کار ناآشنا و غریب بود. استاد چندی به تخته خیره نگاه کرد و پس از اینکه از درستی روش خود اطمینان حاصل کرد، رو به شاگردان کرد و پرسید: «کسی مشکلی دارد؟»
یکی گفت: « استاد جوابی که درآوردید با کتاب نمی خواند».
و استاد این طور در مقام پاسخ درآمد که کتاب هم توسط یک انسان مثل همه ی ما نوشته شده است. اگر آقای ایکس در فلان زمان به جواب متفاوتی رسیده دلیل محکمی بر اشتباه بودن کار ما نیست. از ما خواست که اگر اشکالی در روند کار دیدیم به او بگوییم. مدتی بر سر اثبات صبر کردیم. نه خودش و نه ما توانستیم اشکالی دربیاوریم. جلسات بعدی نیز کسی نتوانست مشکلی در بیاورد.
واینطور شد که تا پایان سال و حتی در امتحان نهایی از صورتی از یک قضیه استفاده کردیم که خود طراح قضیه آنرا به شکل دیگری بیان کرده بود.
گفت یه سری لباس بلند که زیرش شلوار نمیپوشن (هم برای مردها و هم زنان) . رنگ نارنجی و قهوه ای، کلی گرد و خاک و شن. سواری با شتر. و کمی که دوست شدیم و براش تعریف کردم که من در ایران با شتر اینور و اونور نمیرم با کمال کنجکاوی پرسید: شما اونجا رانندگی هم می کنین؟ ماشین هم دارین؟
و از سیمان پرسید. که آیا در ایران سیمان هم دارین (که باهاش ساختمون بسازین)
و وقتی بحث خانمم شد و اینکه دانشجو ا ، بعد از کلی تعجبش خندیدیم وبه شوخی گفتیم: شترشو فروخت اومد امریکا درس بخونه!
و عبارت محور شرارت بیشتر از کلمه تهران براش آشنا بود.
از بین جوون های امریکایی کمتر دیدم کسی که اسم تهران براش آشنا باشه. هرچند میانسال ها میدونن که ایران چیه (میگن دشمن امریکاست جاییه که امریکا باهاش در جنگه و در انتخاباتش تقلب شده و مردم تظاهرات کردن).
بعضی وقت ها فکر می کنم واقعا اینقدر لازمه بگیم مرگ بر آمریکا؟ آخه ما که با مردم امریکا کاری نداریم. ازون طرف هم تا وقتی که ما در سر کار پشت میز نشستیم و برای هم داستان میگیم و به همه فحش و بد و بیراه میگیم دیگه نیازی به سیاستمدار های امریکایی نداریم تا تحریممون کنن یا قطعنامه تصویب کنن. امریکا اینهمه پشت سر چین صفحه میزاره. هی غر حقوق بشر براش میزنه. اما اینجا همه چیز ساخت چینه. چینیه میگه بیشتر ازاینکه در چین جنس چینی ببینم در امریکا میبینم. خوب پس مبارزه یعنی چی؟ پایبندی به اصول یعنی چی؟ آیا معنیش فقط مرگ بر امریکاست؟ وقتی تصور مردم اینجارو از ایران میزارم کنار این جمله ی معروف اخبار ۲۱ که میگه ؛...بازتاب گسترده ای در رسانه های جهانی داشته است؛ احساس نادوونی بهم دست میده. ما یا نوفهمیم یا فرض می کنیم که مردم نوفهمن. که فکر می کنم هرسه ش درسته.
اینجا وقتی میخوام برای یکی در مورد حس معنویت و ازین جور چیزا تعریف کنم تنها جاییه که میبینم نمیفهمن چی میگم. اصلا درک نمی کنن. نه اینکه معنی واژه هارو ندونن. می دونن خدا یعنی چی. و بعضیاشون مذهبی هستند. اما نوع معنویتی که ما در ایران داریم، یه چیزایی داره که جدای از بعضی آفاتش که کاملا در جامعه رواج داره، یه چیزای یونیکی داره که اینجا اصلا پیدا نمیشه. اینجا منظور آدم رو متوجه نمیشن وقتی میگی توجه زیاد به ظاهر و بدن و ... باعث غفلت از معنویت و دنیای غیرمادی میشه. هنگ می کنن (به قول خودشون فریز می کنند). هیچ حسی ندارن تا تایید یا تکذیبت کنند. نمیدونم. کاش بجای این همه آخوند جنریت کردن در ایران یه کم بیشتر به صادرات عالم مذهبی روشنفکر به دنیا فکر می کردیم. اینجا برای همه مسلکی تبلیغ میشه جز اسلام. و شیعه بالاخص. اصلا نمیخوام بگم ؛شیعه مظلومه؛ اگه چیزی بگم میگم من و امثال من بی عرضه ایم. این هم نتیجه طبیعیشه. و حقمون همینه. کاش چهارتا حسین کی اینجا بودن یه کم مردم رو آگاه می کردن.
-سلام عليکم.
همهي کارمندان به احترام حاجي نيم خيز شدند. حامد پروندهي نيمهبازي جلويش را بست و لبخندي به حاجي زد. حاجي نگاهي به طرف منشي کرد و گفت:
- خانم صادقي نامه رو لطفاً بفرست دفتر دکتر، بايد زودتر امضا بشه.
دوري در دفتر زد و سراغ ميز کار رضا رفت. در صندلي کنار ميز کار او نشست. مش رسول، آبدارچي دفتر به سرعت يک ليوان چاي به او تعارف کرد.
- سلام بررضاي عزيز. حالت چطوره؟
- به مرحمت شما حاجي. دست بوس هستيم. مشتاق زيارت.
- رضا جون چه خبر برادر. بالاخره تونستي بچههاي خوبي براي پروژه پيدا کني يا نه. بجنب ديگه. داره دير ميشه.
-حاجي به خدا اوضاع خيطه. زمون ما اين طوري نبود. جوونا خيلي فرق کردن. همه شون تو خالين.
حاجي قند را در استکان چايي زد. آنرا در دهان گذاشت و يک قلپ نوشيد. آه کشيد. رضا ادامه داد.
- همين پيش پاي شما يکي از همين بچهها اومده بود. از همين سوسولا رو عرض ميِکنم. ريشهاشو مثل اين بازيگر خارجيا هست؛ شبا کانال سه نشون ميده. اونطور زده بود. اسمش چيه؟ برات پيت... آخه يکي نيست بهش بگه که بچه جون... اينا براي جووناي غربي خوبه، نه تو.
حاجي زير لب لاالهالاالله گفت.
- حاجي جون اينا فکر ميکنن سه کلاس سواد گرفتن شدن علامهي دهر. يک کلمه تو گوششون فرو نميره. به حرف هيچ کسي هم گوش نميدن. تا دو کلمه حرف حساب ميزني شروع به دعوا مرافه ميکنن. بهش ميگم به آقا التزام داري. ميگه آره. يکي نيست بهش بگه بچه جون... اگه ولايتي هستي، اين ريش بلا نسبت شما بزي چيه گذاشتي.
حاجي با نگاهي چپ چپ به رضا دست در جيب چپ کتش کرد. دستمالي درآورد و عرقش را خشک کرد. به آرامي پرسيد:
- خوب حالا... جونن ديگه. حالا چقدري درس خونده بود؟
رضا گويا که متوجه حرفهاي حاجي نشده بود ادامه داد.
- خلاصه... اوضاع بدي شده حاجي. بهش ميگم برو حداقل از اين اوضاع دربيا، ريشت رو مرتب کن. ولي با من بحث ميکنه و آسمون ريسمون ميبافه. آخه يکي نيست بهش بگه بچه جون... خود آقا ميگن که تشبه به کفار حرامه. حکم قطعيه.
حاجي دست در جيب کت کرد و دفترچهاي بيرون آورد. شروع به ورق زدن کرد.
- اينا به نظر من آفت مملکتمون هستن. خدا رحم کنه با اين جوونا. نميدونم چطور اين نسل اينجوري تربيت شدن. توي دانشگاهها چي به اينا ياد ميدن. واقعاً يکي نيست که پيدا بشه بگه بچه جون...
حاجي دفترچهاش را روي ميز گذاشت. به عکسي در يکي از صفحات اشاره کرد. با صداي جدي از رضا پرسيد:
- اين رو ميشناسي؟
رضا کمي از جديت حاجي تعجب کرده بود. عکس درون دفترچه مردي بود با قيافهاي جدي و سخت، سبيلي پر پشت و صورتي تيغزده.
- ممم... چه عرض کنم حاجي. تا حالا نديدمش.
- خوب حالا بدون. اين سرلشکر فلاحيه.
حاجي چند ورق ديگر از دفترچهاش زد. به نظر آلبوم ميرسيد. گويا دنبال شخص ديگري ميگشت.
- حاجي جون خدا قبول کنه... عکساي همرزمهاي شهيدتون رو جمع ميکنين؟ انشاالله به حق امام زمون راهشون پاينده باشه.
- خوب به اين عکس نگاه کن. کيه؟
جوان زيبارويي بود. مقدار ناچيزي ريش داشت، بيشتر در اطراف چانه.
- نميدوني حتماً... اينم يه جوونه، مثل جووناي ديگه. از ظاهرش ميفهمي کيه؟ از قيافهاش ميفهمي چه مردي بوده اين؟ اين حسن باقريه... ميخواي چند تا ديگه هم نشونت بدم؟ اينا از فيلتر ريشي تو رد ميشن؟
رضا بهت زده بود. هيچ چيز نميگفت يا نميتوانست بگويد. حاجي با صدايي بلندتر طوري که توجه چند نفر از اطرافيان را جلب کرد گفت:
- به نظر تو اينا متعهد هستن؟ ولايتي چطور؟
حاجي دفترچه را بست. استغفراللهي زير لب گفت. دفترچه را روي چشمانش گذاشت و بعد در جيب کتش قرار داد.
هنوز چند قدمي از ميز رضا دور نشده بود که صداي گريهي رضا به آرامي بلند شد.
در روشنايي روز احساس آدمي نسبت به قبرستان متفاوت است. در هنگام تاريکي شب اکثر مردم اگر در کنار آرامگاه مردگان باشند احساس ناراحتي و ناامني ميکنند. آن شب وقتي مسعود من و "برتراند" را به قبرستان کنار کليساي شهر "زرمات" برد در ابتدا او را شماتت کرديم. مسعود در توجيه کار خود نظر ما را به علت مرگ اين افراد جلب کرد. سبب مرگ اکثر رفتگان يک چيز بود: سقوط. هر چه بيشتر ميگشتيم با اين حقيقت مواجه ميشديم که در حقيقت اينجا آرامگاه کوهنورداني است که تلاش کردهاند تا بتوانند يکي از مشهورترين قلههاي جهان را فتح کنند، اما در اين کار ناکام ماندهاند. بعضي سنگها جملاتي داشتند که انسان را به فکر ميبردند."من انتخاب کردم که صعود کنم". "از ماترهورن به به زندگي کاملتر رفت". کمي که در قبرستان جلوتر رفتيم برتراند واقعاً ناراحت شد. از ما خواست که آنجا را ترک کنيم. در هنگام رفتن مسعود که يکي از حرفهايترين کوهنورداني است که ديدهام، گفت: «سال ديگر يا در اين قبرستان هستم يا قلهي ماترهورن را فتح کردهام». واقعاً برايم عجيب بود که کسي که قلهي مونبلان را تفريحي ميزند چه نيازي به ماترهورن دارد. قدري دربارهي اين چالش با او بحث کردم، اما باز هم متوجه نشدم که فتح يک قله با همهي خطرهايش چرا برايش اينقدر ضروري است.
"ماترهورن" نماد رشتهکوههاي آلپ است. نوک نيزهمانند و ديوارههاي عمودي اش هيبت خاصي به آن ميدهد. ماترهورن يکي از قهارترين قاتلان در ميان قلههاي دنياست. قاتلي که جسد خيلي از مقتولين خودش را پس نداده و در لابهلاي برفويخ قايم نگاه ميدارد. صدوپنجاه سال قبل نيمي از اولين گروهي که توانستند آنرا فتح کنند کشته شدند و ماترهورن جسد يکي از آنان را هنوز هم پس نداده است.
پنج نفري ميشديم. صبحانهي کاملي خورديم. قرار بود تا کوهپايهي ماترهورن برويم و در راه در کنار درياچههاي زيباي طبيعي اتراق کنيم. هيچکدام وسائل مجهز کوهنوردي نداشتيم و اصلاً قرار هم نبود کار حرفهاي بکنيم. هنوز ده دقيقه از شروع بالارفتن نگذشته بود که متوجه نکتهاي مهم شدم. تصور من از کوهنوردي به همان تعداد دفعاتي برميگشت که با دوستان به "کوهنوردي" در درکه رفته بوديم و پس از کوهپيمايي در کافهي "آبزغالچال" مهمان يک افغاني دوست داشتني به اسم "آقاباقر" شده بوديم و با خوردن املت خوشمزه به همراه نان سنگک تازه بازگشته بوديم. اما اين شيب و سنگلاخي که مسعود مثل بز در آن جولان ميداد زمين تا آسمان با درکهي خودمان فاصله داشت. هر ده دقيقه درخواست توقف ميداديم و شکلات و بيسکويت و آب ميخورديم بلکه بتوانيم باقيماندهي مسير را طي کنيم. مرتباً به خودم نهيب ميزدم که چرا ورزش نميکنم و چاق شدهام و سرکوفت ميزدم که "ببين! بقيه چقدر راحت بالا ميرن". در صورتيکه جز مسعود و تاحدي برتراند بقيه عملاً درجا ميزدند. پس از چهار ساعت طي مسير تنها توانستيم ششصد متر صعود کنيم. قرار اوليه اين بود که تا نقطهي شروع قله پيش برويم و بعد برگرديم، اما عملاً تنها موفق شديم قدري به آن نزديکتر بشويم و عکسهاي زيباتري از اين زيباي بيهمتا داشته باشيم. وقتي قرار شد برگرديم به نگاههاي حسرتآميز مسعود به قله نگاه ميکردم. اصلاً اين اشتياق را نميفهميدم، شايد من هم اگر هفتهاي يک روز کوهنوردي ميکردم چنين رغبتي به فتح اين يکي داشتم. اگر من هم فتح دماوند را به دليل "سادگي" ناچيز ميشماردم شايد آرزويم فتح ماترهورن بود.
اما نکتهي خوبي که بعد از اين کوهنوردي متوجه شدم اين بود که چرا شکلات توبلرون به شکل هرم ساخته ميشود و چرا بر روي آن عکس يک قله کشيده شده است!
"ميکال مير"، يک دانشجوي فوقليسانس در دانشگاه ماست. در فرانسه متولد شده است. نه تنها من، بلکه خيلي از همکاران و همکلاسيهاي او باور داريم که ميکال يک مغز متفکر است. هنگامي که در کلاس استاد مطلب دشواري را بيان ميکند، درست در زماني که همه مشغول مزه مزه کردن مسأله هستند ميکال کليهي مراتب هضم و جذب آنرا طي کرده و در باب درستي و مثال نقض و کاربرد آن بحث ميکند. در کنار چنين افرادي است که ميتوان حس کرد که چقدر از تصوراتي که از هوش و استعداد بالاي خود داشتيم خام و نسنجيده است.
آن روز در هنگام نهار در کنار ميکال بودم. از مسائل مختلف با هم صحبت ميکرديم. بحث را به زندگي آکادميک کشيدم. از او پرسيدم که چه برنامهاي دارد. براي فردي به استعداد او انتظار داشتم که دانشگاهي در کلاس ام آي تي و برکلي در ذهنش باشد. يا مثلاً بخواهد مدتي در صنعت کار کند. و شايد حتي بخواهد فوق ليسانس ديگري بگيرد. خلاصه به هرچه ميانديشيدم در اين حوزهها بود. براي جوابي که او داد نه تنها احتمالي نميدادم، بلکه اصلاً فکر نميکردم که يک دانشجو بخواهد بعد از اتمام درس اين کار را بکند چه برسد استعدادي به اندازهي او.
گفت که تاکنون براي چند "ميسون" اقدام کرده و هنوز منتظر جواب است. متوجه منظورش نشدم. گفتم يعني جايي ميخواهي کار کني و بعد وارد دکترا شوي؟ گفت نه، براي ميسونري اقدام کردهام. ميخواهم بروم و تبليغ مسيحيت بکنم. لقمهي غذا در گلويم گير کرد. پرسيد که دين داري؟ لقمه را قورت دادم و گفتم مسلمان هستم. کمي خوشحال شد. گويا با انسانهاي بيدين زياد برخورد داشت. گفت قصد دارم انسانها را به کارهاي خوب تشويق کنم. ميخواهم به آنها بگويم درستکار باشند. دروغ نگويند. الکل نخورند... گفتم حتماً براي اينکار به تو پول هم ميدهند؟ گفت نه. گفت در راه خدا اين کار را ميکنم، ولي بايد در کنار اينکار هم بعضي وقتها کار ديگري هم بکنم تا خرج زندگيام در بيايد.
وقتي پدر و مادرش به دين مسيحيت درآمده بودند، از طرف پدربزرگ و مادربزرگش طرد شده بودند. ميکال جهاني بهتر ميخواست، جهاني پاکتر. دلش نميخواست در اين دنياي ناپاک تنها گليم خودش را از آب بيرون بکشد.
باقي روز ذهنم درگير بود. براي چند نفر اين موضوع را تعريف کردم، عجبا که آنها او را نادان و بيکله ميدانستند. به افتادن در جريان آب فکر ميکردم... و اينکه چند نفر قابليت شناکردن در خلاف جهت آب را دارند.
فکر نمی کردم که روزی از یک اتفاق ساده این قدر خوشحال شوم. دیروز، یک شماره را از موبایلم پاک کردم. چه اتفاق بزرگ و شعف آوری! سمت بدبین وجودم می گفت که هنوز نه، بگذار باشد، شاید یک روزلازم شود. شاید وقتی ... اما سمت خوش بین بال درآورده بود، می گفت بدو... بدو منتظر چه هستی! در یک کشاکش بین دو نیمه ی خوش بین و بدبین، نیمه ی خوش بین پیروز شد. چه حس خوبی.
شماره ی بخش «مراقبت های ویژه -۲» را حذف کردم... و همراه آن تلاش کردم خیلی از تصاویر ناراحت کننده را هم از ذهنم دیلیت کنم.
انشاالله که هیچ گاه چنین شماره هایی به دفترچه تلفن موبایلتان اضافه نشود: به امید خدا شماره ی بخش زایشگاه را اضافه کنید و پاکش هم نکنید! مخصوصاً برای آن دسته از بچه هایی می گویم که چندسالی از تأهلشان گذشته و ...
از هادی یاد بگیرید.
سيندرلا در وسط اتاق نشيمن نشسته بود. گهگاهي جيغ ميزد، اشک از سر و رويش به زمين ميريخت.
"به خدا من بيتقصيرم... من از کجا ميدانستم که کفش به پاي من ميخورد".
درازيلا سعي در آرامش بخشيدن به سيندرلا داشت، اما گويا حرف او تأثيري در حال زار سيندرلا نميکرد. نامادري با يک ليوان آب قند بالاي سر سيندرلا ايستاده بود.
"سيندرلا... من و بچههايم همگي بيگناهيم. من که مجبور بودم در اين مدت به تو سخت بگيرم، نمايشنامه اينطور از من خواسته بود. من هم به خدا دل دارم. دلم ميخواهد همهي شما به سروسامان برسيد. اين نويسنده طوري نقش من را سياه کرده بود که بعضي وقتها خودم از کارهايي که ميکردم خندهام ميگرفت. اصلاً خيلي از نامادريها بعد از خواندن اين نمايشنامه از نويسنده شکايت کردهاند."
همگي مستأصل بودند. آناستازيا در گوشهاي مشغول خوردن پفک بود، حوصلهاش کم کم سر رفت.
"آقاي داروغه... شما رياضي خواندهايد؟"
داروغه من من کرد.
"البته براي گرفتن شغلهاي حکومتي بايستي ليسانس داشت، من هم داراي ليسانس افتخاري از دانشگاه ماکسبورد هستم."
آناستازيا که از شنيدن نام دانشگاه کمي يکه خورده بود گفت:
"خوب... شما حتماً اصل لانهي کبوتري را شنيدهايد."
"بله اين که کاري ندارد. البته زمان ما اين اصل را با قاطر به ما ياد ميدادند، نه با کبوتر. اصل اصطبل قاطر."
"فرض کنيم اندازهي پاي يک دختر از شمارهي 35 شروع شود و تا 45 برود. چند دختر در اين شهر داريم؟"
داروغه کمي فکر کرد. يک پيک را به سازمان آمار فرستاد تا آمار دقيق بياورد.
"بانوي من... طبق آمار حدود سي و هفت هزار دختر بين نوزده تا سي و يک سال داريم، که با مشخصات دختري که آن شب با شاهزاده رقصيدند مطابقت دارد."
"آفرين. آيا به نظر شما ممکن است در ميان اين همه دختر، فقط پاي يکي به اين کفش بخورد؟! مسخره نيست؟"
داروغه کمي به فکر فرو رفت. باقي هم ساکت شده بودند. به نظر حرف منطقي ميرسيد.
"خوب شايد دختري که آن شب با شاهزاده رقصيده بودند داراي پاهاي معيوبي بودهاند، مثلاً از حد معمول کوچکتر..."
داروغه از حرف خودش يکه خورد. نبايد آنرا ميگفت.
"نه ببخشيد منظورم اين نبود. من مأمورم و معذور. شاهزاده فرمودهاند اولين دختري که کفش به پايش بخورد همسر ايشان است، بنابراين چارهاي نيست جز اينکه بانو درازيلا را به قصر ببريم."
کم کم اشکهاي درازيلا هم سرازير ميشدند...
و اين داستان ادامه دارد...
Don't Judge People!
خدا بیامرزتت حجی کلا
توی این دنیا به کمتر چیزی میشه یقین پیدا کرد و مرگ واقعی ترین چیزیه که باهاش آشنا شدم. کاش همیشه حسش میکردم.
یه روزی شاگرد ابتدایی هستی، کلاس پنجمی ها دیگه آخر بزرگن. میتونن شاخو شونه بکشن و تو راهروی مدرسه راه برن. یه روزی افتخار می کنی که اول راهنمایی هستی و یه روزی هم پشت کنکوری و اوج آرزوت و خواسته ات از خدا اینه که تهران قبول شی.
سالهای لیسانس با شادیهاش گذشتن. کنکور فوق هم برای من جدی بود. شریفی هم شدم. منزل هم اختیار کردم. سربازی هم معاف شدم. پ هاش د هم رفتم بلاد کفر. نماند از تپه ای، اوجی ارتفاعی که در دنیای کوچیکم بهش فکر میکردم و نرسیده باشم. اگه میخواین حس کنین چی میگم برین توی حس زمانی که کوچیکین و در ذهنتون تصوری به نام آدم بزرگها دارین.
زندگی همینه. حالا تا حضیض مونده ولی دیگه اوجی از این جنس نمونده و جالب اینجاس. هیچ کدوم از چیزایی که فکر می کردی تپه ان یا بهت گفتن تپه ان، اونقدرا هم تپه نیستن.
و ثانیه ها می گذرن و مرگ نزدیک میشه.
باید خوش بود و از فرصت استفاده کرد. باید کیف کرد و .... کار ماندگار کرد. باید خوش بود و زندگی رو به خوشگذرونی نگذروند (ذ یا ز؟ من آخر املام خوب نمیشه).
راستی اگه کسی امدشت رو دید بهش از طرف من سلام برسونه بگه جات خالیه اینجا دوتایی بریم استفاده کنیم.
دانشگاه ما کلی ایرانی داره. و چون ماه رمضون رو تازه پشت سر گذاشتیم، بعید میدونم روزه گیراش به بیشتر از بیست درصد برسه. در گروه بچه های ایرانی دانشگاه هم که محتوای ایمیلها فقط فحش و بدو بیراه به نظامه. همون حالتی که چند روزی در گروه خودمون تجربه کردیم. منتها کمی یکطرفه ترش. گاهی هم به اسلام گیر میدن. تو آزمایشگاه استادم که ایرانیه، پنج شیش تا ایرانی هستن. گوشت خوک و ... هم که اصلا جای فکر و بحث نداره. امروز که جانمازم رو کنار میزم پهن کردم و نماز کلاغیم رو خوندم دیدم استادم اومد توی آزمایشگاه. همیشه برام سوال بود که اگه یه موقع ببینه دارم نماز میخونم توی آزمایشگاه چیکار میکنه. همه جورش رو فکر کرده بودم جز چیزی که اتفاق افتاد. آدم شوخ و باحالیه و در عین حال خوب امریکا زندگی می کنه (یعنی به موقعش سختگیری داره). خیلی ریلکس گفت آقا اگه میخوای یه آفیس تو ساختمون فلان بهت بدم که راحت باشی و بعدشم به شوخی (که همیشه میکنه) گفت اگه میخوای بگو فلانی و فلانی رو از اونجا بندازم بیرون آفیسشونو بدم به تو. من تشکر کردم و قبول نکردم. بعدش هم پست داک ایرانی گروه که با استاد اومده بود گفت میخوای برو تو اتاق سرور. اونجا .....
کلی حال کردم با این مساله. حساب کن! تو شرایطی که ایرانی های دورو برت اگه اراده کنن راحت به امام خمینی توهین می کنن داشتن یه استاد ریلکس و شوخ (و سختگیر) که بهت احترام میزاره خیلی جای شکر داره. نماز عصرمو تو اتاق سرور خوندم. خیلی چسبید.